آخرین
احتمالن من جز بی معرفتترین بلاگ نویس ها بودم، کسی که با اینکه خواننده های کمی داشت اما باز می نوشت و با همون دوستای اندکش در بلاگستان دوست و خوشحال بود...
شاید باورتون نشه اما من اسم کاربری این بلاگ رو هم یادم رفته بود، و امروز خیلی اتفاقی پیداش کردم وقتی که داشتم تو بلاگهای قدیمی یی که می خوندم دنبال فعال هاش می گشتم. اما یادمه که مسافر کوچولو رو تعطیل کردم و دیگه توش ننوشتم و بعد از چند ماه فیلتر شد و من هنوز هم نفهمیدم چرا!!!!
اما این بلاگ که قرار بود دفتر خاطراتم باشه...واقعن یادم نمیاد چرا دیگه توش ننوشتم و چرا بدون خداحافظی از شماها گذاشتمش کنار.
اما امروز بعد از خوندن خاطره های گذشته و اون حس نوستالژیکی که از یاد آوردن گذشته بهم دست داد، حس می کنم یه چیزی رو به تمام دوستای قدیمی که میومدن و به اینجا سر میزدن یه خداحافظی بدهکارم...
بلاگ نویسی برای من یه دوره ی خاصی بود، دوره ای که منو از اون حس غریبی که داشتم در میاورد و بهم می گفت که تنها نیستم و دوستایی دارم ،هر چند ندیده بودمشون و نمیبینم. اما این دوره هم مثل خیلی دوره های دیگه تو زندگی به سر رسیده...
همه ی شما رو به خدای بزرگ میسپارم و برای همتون آرزوی موفقیت دارم... بدونید که همیشه در قلب کوچیکم هستید و به یادتون هستم...
بدرود
ازدواج
سلام، سلام. عید همتون مبارک باشه و خوش باشین
این چیزی که می خوام بنویسم فقط یه طنزه و باید بگم که اصلن قصد استهزای جایی یا کسی مخصوصن کسایی که ازدواج کزدن یا می خوان بکنن یا فکرش رو تو سرشون دارند رو ندارم.
راستشو بخواین این یه جمله ی معروفه که توی اکثر ادارات شمال کسی اصولن زیاد دست و دلش به کار نمی ره و حوصله ی ارباب رجوع رو نداره و این مسئله توی اداراتی که مربوط به تعلیم و تربیت و سلامتی هستند برجسته تره و مسلماً دانشگاه ما هم مستثنی نیست مثلن اگر بخواین برای یه مراسم کوچولو یه جایی رو رزرو کنین باید از دو هفته قبل بیفتید دنبالش چون هر روز یکی از دست اندرکاران نیستند و ما هم این مشکل رو داشتیم تا اینکه یه خانمی اون وسط از آسمون افتاد جلوی ما که البته تو همون اداره کار میکنند و خیلی هم به کارشون علاقه داشتند و هروقت که ازشون کمک می خواستیم با جون و دل کمک می کرند. خلاصه بگم که پیدا کردن ایشون توی اون وضعیت برای من یه دلگرمی بود چون گرفتن مجوز و رزرو کردن جاها با کمک ایشون از چند هفته به حتی یه هفته یا چند روز تقلیل پیدا کرد و ما هم خیلی بدعادت شده بودیم که هرکاری داشتیم تندی می رفتیم پیش اون خانم که یه کمکی بهمون بکنند. این روند ادامه داشت تا یه ماه پیش که مثل همیشه دنبال اون خانم بودم که بهم کمک کنن کارمون زودی راه بیفته اما... اما وقتی میرفتم اداره ایشون رو پیدا نمی کردم و همش پاس بودند تا اینکه یه روز در حال جیم شدن دیدمشون (چون ایشون نبودند مجبور بودم هر روز برم اونجا واسه کارم) و گفتم که میشه یه کم کمک کنین و ما اون جا رو تو فلان روز میخوایم و دنبال شما بودیم (چون یه قسمت مهمی از کار مربوط به ایشونه که باید توی اون جا حضور داشته باشند!!!) که یهو خانمه شروع کرد به غرغر که من نمی تونم، وای نه سرم شلوغه و هزارتا چیز دیگه. بعد چون من و ایشون یه شباهت داشتیم که جدیدن از بین رفته تو گوشم آروم گفت که می دونی دارم ازدواج میکنم و سرم شلوغه به خاطر مراسمم. منم کلی تبریک گفتم و بعدش با خودم فکر کردم خب راست میگه بیچاره باید دنبال کاراش باشه و بیخیال ایشون شدیم و کارمون خوشبختانه راه افتاد اما!!
اما جدیدن که رفتم واسه بعد عید با ایشون صحبت کنم که فلان جا رو میخوایم فلان ساعت هرهفته رزرو کنیم کلی کشت خودشو که من نمی تونم بمونم، ما تا اون موقع میمونیم اضافه کار نمی دن، من باید زودی برم خونه و نمی تونم بمونم شرایطش رو ندارم... و شستم خبر دار شد که بعله عروس کشون هم کردند و با خودم گفتم که خوبه حالا بعد شونصد سال ازدواج کردی دیگه انگار فتح خیبر کرده و به این نتیجه رسیدیم که تمام این اوضاع نا به سامان و این حرفا همش به خاطر این سنت حسنه یعنی ازدواجه...
حالا جلسات ما جایی نداره و ما شدیم بی خانمان...
سلام سلام صد تا سلام
چون یادم رفته شماره ی خاطرمو بدون شماره می نویسم اصلن من از اولش هم از این محدود سازیا خوشم نمیومده(الآن میتونین بگین پس چرا شماره گذاشتی؟؟؟ نمیدونم)
بعد از این غیبت صغرایی که در خاطره نویسی داشتیم به دلیل نداشتن وقت کافی برای آپیدن و همین طور نداشت حوصله حالا با کوله باری از خاطره و تجربه آمده ایم اما فکر نکنید که میشینیم و براتون همه رو تعریف می کنیم چون حسش نمی باشد.
باید بگم که امسال خیلی بهتر از سال پیش برام بوده و خلاصه کلی دارم به دانشکده مون علاقه مند میشم و در فکر تحولی براش هستم ( یه آشی براش پختم که نگو و نپرس) اساتید محترم و محترمه هم این ترم خیلی ماه هستند و ما هر روز بیشتر از دیروز عاشقشان میشویم البته بگم که تبدیل کردن کلاسهای درسی به آنتراکت توسط این جانبه همی بسیار کم شده که بسی مایه ی خوشحالی اساتید است البته مقداری هم تنبیه شدیم مثلن استاد گرامی برای اینکه تو کلاس نظریش حرف میزدیم ما رو تو کلاس عملیش به یه ربع بیشتر موندن تنبیه کرد که باعث شد با هزارجور دعا و نیایش برسم به اتوبوس و برم به خانه... بعله... و اینکه از همین جا برای پدر استاد خوبمون اقای دکتر خ که در بیمارستان بستری هستند درخواست شفا رو دارم (لطفن همتون دعا کنین چون خیلی استاد ماهی هستند)
باید بگم که کلی اکتیو شدم و منی که جزوه رو ١٠ روزه کمتر نمیتونستم تحویل بدم یه روزه تحویل دادم!!!!! که البته نوشتنش خیلی جالب بود :ی چون سر یکی از کلاس های عمومی داشم هم جزوه می نوشتم هم حرف میزدم هم اس ام اس میدادم و هم درس گوش میکردم و چون جز دانشجوهای با معلومات در این درس هستم استاد دلشون نیومد که من شش دانگ حواسم به درسشون نباشه و جامو عوض کرد!!!( یه لحظه حس کردم دبستانی ام تو اون لحظه) جالبه که وقتی گفت بیا جلو بشین گفتم چشم استاد یه خط مونده شما ادامه بدین جزوه تموم شد میام جلو. وقتی اومدم جلو بشینم حاج آقا گفت البته م از این کارا تو مسجد هم میکنیم و جای جوونا رو عوض می کنیم که شلوغ نکنن همه هم در حال تبسم بودند و خلاصه ما خوشحال شدیم که دم عیدی مایه ی شادی دوستان شده ایم.
و اینکه باید بگم خوشبختانه جلسات نمایش نامه خونی هم داره اصولی تر و با برنامه تر پیش میره و تا حالا سه تا نمایش تو چهار جلسه خوندیم .
باید بگم که این چند هفته با وجود کار زیادش برام خیلی خوب بوده و حس خوبی بهم داده امیدوارم که برای شما هم اینجوری باشه
بزودی هم بهار قراره بیاد و من واقعن منتظر اون همه زیبایی ام مخصوصن اردیبهشت اینجا که محشر میشه
دیگه حرفی نیست
شعار هفته: اگر میخواید با کلاس شوید، اگر میخواید هر جا که یریم گل مجلس باشید و کل صحبت ها رو به خودتون اختصاص بدید، اگر می خواید خیلی اهل تفکر وو اینا جلوه کنین، اگر میخواید بگید که خیلی تواناییتون در زبان اجنبی زیاده... فقط یک راه دارید سریال lostیا prison breakکه جدید تره رو نگاه کنید. البته دیدن فیلم های اسکار گرفته هم کلاس خودشو داره. اما من هنوز ربطشو نفهمیدم
:ی
اولندش که اصلن حس آپیدن ندارم حس می کنم ذهنم بلوکه شده
دومندش راستش هروقت میرم خونه مجبور میشم کار و بار و درس و خونواده رو ول کنم و بشینم از صبح تا شب با راد کارتون ببینم راستشو بخواین الان تمام دیالوگ های کارتون ها رو حفظم به خودم میگم یعنی خسته نمیشه اینقدر این کارتون های تکراری رو میبینه؟ چون خودم خیلی خسته میشم ولی می دونم جوابش نه هست
یادمه من که بچه بودم سی دی و دی وی دی وجود نداشت و فقط نوار های وی اچ اس بود و من دو تا کارتون داشتم (پری دریایی و سیندرلا- که کارتون های زمان ما و البته الان هستند) از صبح که بیدار میشدم دخل اون ویدیو رو در می آوردم و تا شب یکسره کارتون میدیدم واسه همون فکر کنم این مسئله ارثیه. یادمه که عاشق آرم والت دیسنی بودم و هنوز هم هستم و از کارتون هاش لذت می برم. اما الان فیلم های والت دیسنی هم رو بورس هستند این روزها مثل اون موقع ها دو تا فیلم دیسنی رو هر موقع که وقت می کنم نگاه میکنم و همون احساس fairy tale بودن و توام با واقعیتش رو دوباره حس میکنم
حالا می بینم که خودم هم خسته نمیشم بس که یه فیلم تکراری رو همش میبینم و هر دفعه مثل دفعه ی اول برام جالب و دیدنیه. البته باید بگم که کم پیش میاد فیلمی منو تحت تاثیر قرار بده و بخوام بیشتر از یه بار ببینمش اما این دوتا فیلم دوباره کودک درونمو زنده کرده و آورده از پناهگاهش بیرون طوری که بابام بهم میگه خسته نمیشی همش نگاشون میکنی و جوابش معلومه نه!! خلاصه اینکه این دو تا فیلمن نه کاتون و بد جوری منو به سمت خودشون کشیدن
سومن امیدوارم دوباره به دوستان بر نخوره اما شده تا به حال هم با پی سی تون بازی کنین، هم بلاگ آپ کنین، هم میل چیک کنین، هم نظر بدین، هم بلاگ بخونین؟ نه!! جوابتون پیش منه با اینترنت ا ن د ی ... همه چیز ممکنه :ی من واقعن نمی فهمم چرا سرعت اینقده پایین اومده
چهارمن جدیدن به یه واقعیتی رسیده ام این روز ها همه بلاگ می نویسن شما چطور؟
دیگه هم اینکه اصلن حس نوشتن نیست خوش باشین
بعدن نوشت: ما که زده به سرمان و نمی دانیم چه مرگمان است
بعد از بعدن نوشت: من که اصلن از این سوسول بازیا و تایید کامنت خوشم نمیاد حس میکنم یه جور توهین به خواننده و نظر دهنده است اصلن اگه هر کی میخواد بیاد و بد بنویسه بیاد...آی نفس کََش... اما همچنان ما هم به گروه سوسول ها پیوستیم
نهم
فیلم رو میذارم تو لپ تابم می بینم که یه مورچه داره گوشه اش راه میره و چون دستگاه روی پامه دنبال راهیه که بره پایین... به خودم میگم بی خیالش خودش راهشو پیدا میکنه و شورع می کنم به فیلم دیدن بعد از چند دقیقه همون موجود کوچولو رو سرگردون بین دکمه های کیبوردم می بینم می خوام کمکش کنم اما تا انگشتای منو میبینه فرار می کنه چند بار این قضیه تکرار میشه تا اینکه میتونمورشدارم و بذارمش زمین...
فکر می کنم منم یه همچین وضعیتی دارن الان احساس گیجی می کنم فقط امیدوارم راه درستو انتخاب کرده باشم...
بعدن نوشت: فردا میرم رشت. اگه دیدین بد قول شدم و دیر دیر سر زدم بهتون واقعن منو ببخشید چون اونجا امکاناتمون زیاد نیست
جواب کامنت پزشک بارونی عزیز: باید بگم که من خودم به شخصه رشت رو خیلی دوست دارم و دلم خیلی تنگ میشه وقتی نمیام و گفتن جمله ی کمبود امکانات دلیل بر پشت کوه بودن اینجا نمیشه بلکه امکانات می تونه وقت باشه یا سرعت اینترنت که واقعن باید قبول کنی اینجا سرعت خیلی پایینه مخصوصن نسبت به چند سال قبل مکر اینکه ای دی اس ال داشته باشی که من امکاناتشو ندارم
هشتم
حس بدی دارم از تو اآتیش گرفتم دلم می خواد برم و تو بارون بدوئم...
فردا روز تولد دوست عزیزم پدیده هست تولدت مبارک عزیزم
هفتم
بلاخره این ترم هم تموم شد و منم می تونم با شوق تمام از اینجا بگم سلام!!!
چقدر خسته شدم این ترم نمی تونم بگم ترم بدی بود اما آخرش خیلی اذیت کننده بود، درسته، قسمت امتحانا رو میگم اما خدا رو شکر که تموم شد ما 10 روز تعطیلیم، فیتیلینگا فیتیلینگا
خیلی حرف واسه گفتن دارم و کلی کار باید این لپ تابم رو درست کنم دنبال کاردکس رانندگیم بیفتم که گم شده برم گردش و ددر، دوستامو ببینم ، فیلم نگاه کنم، کتاب بخونم و خلاصه کلی سرم شلوغه البته کلی هم باید مسافر کوچولو رو آپ کنم.
حرف واسه گفتن زیاده نمی دونم از کجا شروع کنم اما میگم... راستش یکی از دغدغه هایی که این روزها دچارش شدم مسئله ی رشته ام هست. وقتی پزشکی قبول شدم همه می گفتن که "به دانشجوهای پزشکی و پزشکا خیلی احترام میذارن" خب من که عقده یا کمبود احترام دیگران رو ندارم اما چیزی که در حال حاضر نمی بینم احترامه، اوایل وقتی می رفتم یه جایی و می گفتن چی می خونی خیلی با ذوق می گفتم پزشکی چون افتخار می کردم که قراره شغلی داشته باشم که می تونم به بقیه کمک کنم... اما وقتی طرز رفتارهای آدم های اطرافم طرز برخورد بقیه رو دیدم دیگه برام سخته که بگم چی می خونم، نمی دونم چرا وقتی میگی پزشکی می خونم طوری با آدم رفتار می کنن که انگار قتلی مرتکب شدی یا حقشونو خوردی. نمی دونم اما دیگه هروقت یه جایی میرم آرزو میکنم که ازم نپرسن که دانشجویی و چه رشته ای چون اصلن از طرز برخورداشون خوشم نمیاد. اگر دوست دارین چند تا از گفتمان هایی که موقع اقرار به رشته ام رد و بدل میشه رو براتون پایین آوردم اگر یه ذره جلوه ی طنز داره واسه اینه که واقعن خنده داره اما بعضی اوقات کفر آدمو در میاره.
1- آ: دانشجویی؟
پ: بله
آ: چی می خونی؟
پ: پزشکی
آ: آزاد؟
پ: نه
آ: سراری؟
پ: بله
آ: منم خیلی درسم خوب بود پدر و ماردم همش می گفتن برو پزشکی بخون ولی چون از خون می ترسیدم نرفتم
پ: ببخشید رشته ی شما چیه؟
آ: آب یاری گیاهان دریایی
پ ن: بهتره بگم که اون تیکه ی اول که آزاد می خونی و میگی نه سراسری ام همیشه وجود داره قصد توهین به دوستان آزادی نباشه البته ها!!!
ولی من موندم خب اگه واقعن بچه زرنگ بوده خب می تونسته یه چی بهتر بخونه
2- آ: دانشجویی؟
پ: بله
آ: چی می خونی؟
پ: پزشکی (فکر کنم از این سوال و جواب تکراری خسته شده ام چون میدونم سوال بعدی آزاده؟ هست پس این قسمت رو فاکتور می گیرم)
آ: خب چه رشته اش؟
پ: !!!! (در این لحظه فکر می کنی که آیا قیافه ات اونقده بزرگه که به یه رزیدنت بخوره؟)
پ: پزشکی عمومی می خونم
آ: آهااااااااااااااان!!!! ( طرف فکر میکنه که پزشکی عمومی واسه تنبل هاییه که پزشکی می خونن و مثلن زرنگاش میرن قلب یا مغز و اعصاب از همون اول می خونن! بعدش آدم وظیفه اش می دونه که طرف رو از ندانی در بیاره و میشینی براش توضیح میدی که اول آدم عمومی میخونه و بعدش میره تخصص و این حرفا)
آ: اوووووووواَه ، اونجوری که آدم عمرش تلف و حروم میشه!! پس شما کار دیگه ای جز درس خوندن نمی کنین و بعدش میاین این همه کلاس میذارین
پ ن: من واقعن شرمنده ی دوستانم اما این یکی هم خیلی رایجه و آدم میشنوه
3-آ: دانشجویی؟
پ: بله
آ: چه رشته ای؟
پ: پزشکی
آ: آزاد
پ: نه سراسری می خونم
آ: بابا تو دیگه کی هستی، آدمی!!؟؟!!(من شرمنده ی دوستانم اما این آخر تعریفشونه) ولی چه فایده ازدواج که کنی که نمی تونی ادامه بدی!!! ( من واقعن نمی فهمم چه رابطه ای بین ازدواج و ناتوانی تو تحصیل هست)
پ: ببخشید ولی چه ربطی داره؟
آ: نه پس خبراییه!!! خب اگه اون درکت می کنه که دلیل نمی شه همه اینجوری باشن
پ ن: بعضی اوقات که بهم اینا رو میگن خنده ام میگیره واقعن نمی دونم چی جوابشونو بدم واسه همون فقط می خندم . ضمنن قسمت اولو تکرار کردم دوباره که بدونین این تیکه سوال همیشگیه اما ایا واقعن ربطی وجود داره؟
4-آ: دانشجویی؟
پ: بله
آ: چی می خونی؟
پ: پزشکی
آ: فوق دیپلم؟
پ: نخیر ( تعجب می کنی از این سوال چون واقعن بی ربط به نظر میاد)
آ: لیسانس
پ: (این لحظه می فهمی که طرف واقعن از مرحله پرته و میگی ) نه، پزشکی دکترای پیوسته هست
آ: اووووووووووو !! یه پزشکی می خونی حالا چقده کلاس میذاری.
پ ن: این هم عاقبت انجام کار نیک و دادن آگاهی به مردم
راستش این فقط یه چشمه بود از گفتمان ها. البته بگم که می تونین چند تا از اونا رو هم با هم قاطی کنین و به یکی جدید برسین اما اون تیکه ی اول همیشه باید باشه
اوایل خیلی خجالت می کشیدم از این قضیه دوست نداشتم طوری رفتار کنم یا چیزی بگم که فکر کنن ما دانشجوهای پزشکی خودخواهیم و همش می خوایم کلاس درسمونو بذاریم اما واقعن بعضی اوقات واقعن بهم بر میخوره میبینم با رشته ی انتخابی و مورد علاقه ام این طوری رفتار کنم ، واسه همون تصمیم گرفتم که یه ذره طرز رفتارمو عوض کنم چون حداقل بهم برمی خوره که در مورد رشته ام این جوری بی احترامی می کنن دوست دارم بدونم که به نظرتون بهتره چه طوری رفتار کنم؟
امروز برف قشنگی اینجا اومد. من که عاشق برفم... دیگه حرفی نیست باز هم بر می گردم
ششم
خدای من چقدر این روزها دیر میگذره خسته شدم. مثلن به خودم قول داده بودم این ترم با خیال راحت و بدون دست به دعا شدن امتحان بدم حالا همش هی باید بمیرم و زنده شم تا جواب این درس مسخره بیاد.آخه چرا؟ هرچی فکر میکنم و برمیگردم به عقب نمی فهمم اشتباهم کجای کار بوده آخه!!! واقعن آخه ما چه جوری زنده ایم نمی دونم که تو هر24 ساعت روز فقط 4-5 ساعت می خوابیم و آخرش هم کم میاریم... آخه چرا باید استاد گرامی بگه رفرنس امتحان از فلان چیزه بعدش بیاد و از کتاب زیر چاپش سوال بده؟ پس وجدانشون کجا رفته؟ دلم یه ذره آرامش می خواد، یه روز فقط یه روز بدون استرس نمره، امتحان، جزوه، مشروطی باشم، فقط یه روز خودم باشم و به خودم برسم... دلم آرامش می خواد
بد جور حال و هوای موسیقی راک رو دارم مخصوصن پینک فلوید
نظرات ()

